|
آواز های ناهمگون
|
||
|
شعر و یادداشت ها |
تویلدایی مرا درزندگانی
تو روز آفتابی مهربانی
توبارانی تو برفی بر زمستان
بهاری جنگلی رنگ خزانی
۳۹۳۹۳۹۳
دلت باعشق من سازش ندارد
چه بارانی !غمت کاهش ندارد
شبی یلدا شده اندوه عشقت
هوای زنده گی بارش ندارد
۳۹۳۹۳۹۳
هوای زنده گی ام نیمه ابریست
گهی مانند آهو گاه ببریست
زمانه باز بازی را گرفته
چه باید کرد قسمت هشت جبریست
انقلاب سبزبه وقوع پیوست
درجنگ سرد
درختان پیروز شدند
پیرامونم سبز سبز سبز سبز
وآبشار در دامن دریا ترانه میریزد
گل زنده گی دوباره میشگفد
چقدر دلم راسبک احساس میکنم
شباهتی که مرا با پروانه پیوند میزند
امروز اندوه دربرابرم ناتوان است
انگیره فرارش لبخندی بیش نیست
آسمان دلش میشود رنگش را عوض کند
وآفتاب دردره, سبز راحت تراست
چه به هدر خواهد رفت که ما سهم خود را
ازینگونه زیبایی نگیریم
بهار کنایتی از بهشت است
زنده گی زیباست
****
ژوند اخکلی دی وروره!
انتحار مکاوه ...
به روشنی که فکرمیکنم
تاریکی ها متنفراند از من
خمار پیکی خورشید ام
بریز که خلوتم را
درجمع ستاره ها قسمت کنم
وقتیکه مینوشم مینوشم
چشمانم بزرگ بزرگ میشوند
آنگونه که زمین را
اندازه سیب میبینم
باداغی دردلش
شاید این ساحه کرم خوردگی
میهن من است
چاردست بلند ازچارجهت
چار چاقو میدرخشد
سیب درمحوراش میچرخد
خواب دهکده
فراترین آرزویم
فرازشانه های" بابا"ست*
که هربامداد فراآیم
به تماشای امیددرخشانم
...هنگام کودکی
شانه های پدرم چقدرمزه میداد
وآنگاه گوسفندان پدرکلانم را
درچراگاه یی ناپیدامیجستم...
اکنون شانه های بابا
چقدرلذت بخش است
ازاینجا به عقاب طلایی نزدیکم
که درپنجه های زرینش
خواب دهکده حرام است
خروسها خرسند اند ازآوازهایشان
آفتاب" کرک "بیضه های رخشنده را
زیربال گرفته است
روز - امید وارستاره است
مژده دهید شب را
*بابا (کوه بابا)
خانه به خانه آیینه ها
ترامیپالند
دق پشت زیبایی ات شده اند
حس میکنم آیینه بالای رف کم کم افسرده میشود
چارچوب دروازه خیال قامت ترا قاب میکند
چشم انداز پنجره منتظر نگاه تو میماند
مثل صبحهنگام که دیده براه آفتاب است
اگر دوباره نیایی
آخرآیینه میشکند
- دروازه بسته میشود
- منظره پنجره پژمرده میشود
وخانه پر از خالی.
اینجا هنو ز دست صدا بسته میشود
باخشم وکین گلوی "ندا" بسته میشود
ای هم قفس بگیرنفس تاکه ممکن است
یکروز نیز راه هوا بسته میشود
خورشید را نهان به دو انگشت میکنند
این آبشار نور کجا بسته میشود
شاعر بخوان برای رهایی سرود خویش
درواره های واژه که تابسته میشود
۱.
دنیا دگررقم شده یا ما بدل شدیم
درپیش زنده گی چقدر مبتذل شدیم
مقصد کجا رسید کجامانده ایم ما
ازبسکه با برادر خود در جدل شدیم
آیینه های عشق شکستیم با فریب
دادیم دست وعده ولی بی عمل شدیم
باران شدیم فصل زمستان چه فایده
مانند خیل برف به ماه حمل شدیم
چیزی بدست ما نرسید ازجهان ولی
ازدستهای خویش رها لا اقل شدیم
۲..
بیار صلح برایم تفنگ را چکنم
دگر نمیخواهم جنگ، جنگ راچکنم
بسازخانه برایم دوباره برگردم
خرابه را چکنم کوه وسنگ را چکنم
بگوزعشق که آهنگ زنده گی سازم
صدای خالی و دنگ دنگ راچکنم
برای حرف حقیقی و ساده محتاجم
زیاد شد سخنی رنگ رنگ راچکنم
قلم گذار نویسنده وتو هم شاعر
بس است قصه وشعر قشنگ راچکنم
نوروز و فصل سبزرابرایتان شاد تمنادارم
شاعر ترانه میخواند در "بهار " نوروز
خورشید عشق می افشاند کنار نوروز
آهوی مست و عاشق در دشت میخرامد
دنیای سبز بیند گردد شکار نوروز
ماهی دوباره میپردازد به جستجویش
دریا خروش دارد در انتظار نوروز
هرجا دکان گل- حتا باد میخرد گل
چه بیرو بار دارد جوراست کارنوروز
دنیا جدید شد ، از نوروز باستانی
هرجا درخت را بینی بی قرار نوروز
برروزگار سرما نوروزگشت پیروز
ایدل بهار ،آمد زیبا نگار نوروز
مادرای تمام زنده گی فدای تو
درجهان کسی نیافتم به جای تو
مادرای فرشتهء بهشت زنده گی
آرمیده خشم و قهر درفضای تو
آفتاب را اگر نهم به دست تو
هیچ خدمتی نکرده ام برای تو
مثل فصل های عشق سبز میشوم
تا رسد به گوش های من صدای تو
مادرای شروع شعر های هستی ام
من ادامه داده ام به حرف های تو
|
|